
میدونی رفیق…
بعضی از دلخوشیها خیلی کوچیکه!
اما پر از عشقه ؛
مثل یه شاخه گل
بعضی از دلخوشیها خیلی کوتاهه
مثل هوهو کردن فاختهایی
که نشسته لب پنجره اُتاقت؛
بعضی هاشون بی نهایت شیرینه
شبیه بازی قشنگ دختر بچهها
بعضی از دلخوشیا پر از هیجانه
مثل برنده شدن تیم فوتبال محبوبت
دلخوشیها رنگ و جنسشون فرق داره
عطرشون فرق داره؛
بعضی دل خوشیها مجازیه
اما واقعی حال دل آدم رو خوب میکنه ˘◡˘
کاش سبب دلخوشی هم باشیم حتی مجازی
دلخوشی های کوچک🌷
یعنی یک لبخند در جواب نگاهت
یعنی
ذوق کودک از توصیف کفش جدیدش
دلخوشی های کوچک یعنی
در عین همه نداشتنها
یک شاخه گل را بگذاری
در میان کتابهایت برای یادگاری🌷
دلخوشی های کوچک یعنی جمع دوستانت
یعنی امروز باز تو زنده هستی
یعنی باز عقربه ساعت زندگی ات
برای ۲۴ ساعت دیگر به راه افتاده
زندگیتون پراز این دلخوشی ها🌷
آدم بی دلخوشی دق میکند..
آدم بدون خیال های شبانه
رویا های چشم بسته
خاطرات گاهی بر خنده نشسته ،
قدم های زیر باران ،خیس شده
احوال پرسی ها و همصحبتی های روی مدار امواج قرار گرفته
دیدارهای رفیقِ در قلب جا گرفته
حیاتِ بوسه های مادر
جان بخشی اغوش های پدر دق میکند..
ادم بی دلخوشی دق میکند.
دلخوشی هارا دریاب
هر چند متفاوت ، هر چند کوچک و هرچند بزرگ…
دریابشان در اغوش بگیرشان
که با انها میشود
امید را احیا کرد
خنده را بر روی لب نقاشی کرد
از پله های حیات بالا رفت
و به ارامی خفت تا ابد
دلخوشی ها را دریاب …
ادم بی دلخوشی دق میکند.. 🙂
برای دقیقه های سردقهوه ای دم کن
درفنجان ثانیه های تلخ شکـربریـز
شایدلحظه های دلخوشی آنقدر نباشد..
که فرصت حتی یک تبسم رابه نگاهمان وصله بزنند.
با من تصور کن ؛
عصری آرام و خیالی تخت را ، در دلِ باغی پر از درختانِ سیب و زردآلو …
تو روی تختی زیر سایه ی شاخه های انگور ، لم داده ای و همینطور که بوی هیزم های سوخته و خاکِ خیس خورده ، مشامت را می نوازد ؛ زل زده ای به آسمانی آرام و آبی و انعطاف پذیریِ ابرها را نگاه می کنی ،
و برگ های سبز و امّیدوار را که با نوای دلنشینِ خروس همسایه ، در باد می رقصند …
و لبخند می زنی به گنجشک های لبریز اشتیاق که به دانه های براق و هوس انگیزِ انگور ، خیره مانده و طعم شیرینش را در خیالشان تصور می کنند ، و بیقرارتر می شوند ؛ برای بلعیدن این یاقوت های سبز و شیرین و آبدار …
باد خنکی می وزد ، موهایت را آشفته می کند و دلت را آرام ،
آفتاب از لابه لای برگ ها سرک می کشد ،
و تو آرام تر از همیشه چشمانت را می بندی و در دنج ترین گوشه ی جهان ، دلخوشی های ساده ات را در آغوش می کشی و با تبسمی عمیق ، می خوابی …
🖎نرگس_صرافیان_طوفان
ماآدمهاخیلی زود
خیلی چیزهایادمان میرود
گاهی یادمان میرود
دلخوشی های سادهء کوچک را
خوردن یک فنجان چای کنار هم
بایدیاد بگیری بدانی
قدردلخوشی های کوچک را
بعدآسان میشه این زندگی.
تا حالا به دلخوشیهای کوچیکت فکر کردی؟ به همونایی که هر روز میبینی و خیالت راحته برای همیشگی بودنشون، و برای همین یادت میره قدردانشون باشی! این دلخوشیها برای هر آدمی متفاوته. مثلا من به صدای مادرم وابستهام و هر صبح باید بشنومش. به خندهی پدرم نیازمندم و هر روز باید ببینمش. به نگاه برادرم دلبستهام و هر روز دارمش.
من چای گرمم رو توی بالکنی میخورم، که برام حکم بهشت رو داره. من طعم رفاقت خالص رو کنار دو تا دوست واقعیم میچشم. من مینویسم، لحظهها رو ثبت میکنم، کتاب میخونم، موزیک گوش میدم. من باعث رشد یک گیاهم که توی اتاقمه، و برای گُل دادنش سرشار از عشق و شادی میشم. من شادم! شاد برای هر لحظه از این زندگی. برای هر نفس کنار آدمایی که عاشقانه دوستشون دارم. هر لحظهاش برام بهشته. اما منم گاهی غافل میشم از این همه خوشی! کاش فراموشم نشه، فراموش نکنم که من یه آدم خرسندم، با دنیایی از خوشبختیهای کوچیک، اما واقعی …